دفتر خاطرات free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین

زندگی یک انسان می تونه تو یک جامعه بد مثل یک گل کاکتوس باشه که بین خارها همیشه شکوفا هست لبخند خودش را بخشیده کار به خارهای اطراف خودش نداره فکر کنم ما انسان ها هم میشه مثل گل کاکتوس زندگی کرد بدون هیچ مشکلی و هیچ دردی پس همیشه گل کاکتوس باشید
خیلی وقته تو این وب لاگ پست نفرستادم نمیدونم چند ماه یا چند روز
مشغله زیاد خستگی وقت هم که بعضی وقتا خیلی تنگ میشه
یعنی نمیشه برسم بیام یه پست بفرستم به هر حال می خوام دوباره شروع کنم
برای پست ارسال کردن می خوام از خودم بنویسم از خاطراتی که دارم بگم
بنویسم از بود و از نبود های این دنیا
نویسنده نیستم اما می تونم یه چیزی بنویسم شعر که اصلا بلد نیستم بگم
چرا باید دروغ بگم ادم می تونه پشت اینترنت حقیقت را بگه
بهترین چیزی که می تونی باش حرف بزنی این وبلاگ نویسی هست ![]()
پ.ن: شاید این اخرین کلام من بود
خدايا ... !
خدايا، من عشق به تو را هم از تو مي خواهم وعشق به عاشقانت را وعشق رابه هر كاري كه مرا به تو نزديك كند
خدایا ...
خدايا، مرا راهي ده كه فقط به در خانه ي تو توانم آمد .
دستي ، كه فقط در خانه تو توانم كوفت .
خدايا، من را چشمي ده كه فقط گريان تو باشد وسينه اي كه فقط سوزان تو .
به من نگاهي ده كه جز رو ي تو نتوانم ديد .
وگوشي كه جز صداي تو نتواند شنيد
خودت را معشوقترين من قرار ده . مرا عاشقترين خويش .
خدايا، چشم جويبار عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده ،
مبادا دل من اسير كوي ديگري شود و پيشاني محبت من بر خاك ديگري بسايد .
خدايا مرغ دلم كه در دام توست، مبادا كه ياد آشيان ديگري كند .
خدايا...
همزمان بارشد گياه محبتت در باغچه ي دلم هر چه هرزه گياه هست از ريشه بخشكان .
خدايا...
نكند كه روي از من بتابي ونشود كه نگاه حيران مرا منتظر بگذاري
اي پاسخ دهنده و اي اجابت كننده
اي گل بخش ديگران از گل گلستان تو اي باغبان باغ رحمت ، اي عزيز و مهربانم ، اي خداي بي همتاي من .

وقتی یک کبوتر با کلاغ ها معاشرت می کند، پرهایش سفید می ماند اما قلبش سیاه می شود؛ دوست داشتن کسی که لیاقت ندارد اسراف محبت است. کبوتر من! تو آزادی که با هر کس دوست داری معاشرت کنی. تو آزادی که به هر کجا می خواهی پر بکشی.
کبوتر من! می دانم که شوق سر در آوردن از اسرار این جهان پهناور و مرموز در وجودت بیداد می کند؛ می دانم که چشم های خوشگلت از دیدن سیر نمی شود. می دانم که اهل معاشرتی، خوش مشربی، شوخی، شیرینی و اهل گشت و گذار. خوب خوب می شناسمت و بیشتر از آن چه فکر کنی، می فهممت.
کبوتر قشنگ من! تو آزادی هر کجا دوست داری برای خودت آشیانه بسازی؛ تو آزادی که آشیانه ات را با هر رنگی که می پسندی، بیارایی. تو این اختیار را داری که بخواهی یا نخواهی؛ دوست داشته باشی یا نداشته باشی؛ بمانی یا نمانی؛ بخوانی یا نخوانی اما...
کبوتر ناز من! تو می توانی خدا را بپرستی یا نپرستی؛ تو آزادی که فرشته های آسمان را به آشیانه ات راه بدهی یا ندهی.
اما کبوتر زیبای من! حواست جمع باشد که اگر با کلاغ ها معاشرت کنی قلبت سیاه می شود؛ قلبت اگر سیاه شود معنایش این است که «مسخ» شده ای؛ یعنی این که دیگر یک کبوتر نیستی!

خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد، کرهاي کوچک بود و گفت:
"نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد، هيچکس نميرسد، چون رسيدن در کار نيست! فقط رفتن است، حتي اگر اندکي، و هربار که ميروي، رسيدهاي. و باور کن آن چه بر دوش توست، تنها لاکي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميکشي؛ پارهاي از مرا".
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: « رفتن، حتي اگر اندکي» و پارهاي از او را با عشق بر دوش کشيد.
مرا حرفه ای ديگر نيست
جز آنکه دوستت بدارم
و روزی که از مواهب من بی نياز شوی
و ديگر نامه های مرا نپذيری
کار و حرفه ام را از دست خواهم داد...
+++
می خواهم دوستت بدارم
تا به جای همه ی جهانيان پوزش بخواهم
از همه ی جناياتی که مرتکب شده اند در حق زنان...
+++
از زنانگی ات دفاع ميکنم
آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند
و موزه ی لوور از موناليزا
و هلند از وان گوگ
و فلورانس از ميکل آنژ
و سالزبورگ از موزارت
و پاريس از چشمهای الزا...
شاعر : نزار قبانی
دوستت دارم
با تو نرد عشق نمي بازم
مثل بچه ها براي ماهيها با تو قهر نمي كنم
( ماهي قرمز مال تو ...
ماهي آبي مال من ... )
قرمز و آبي مال تو
تو مال من
دريا و كشتي و مسافران مال تو
تو مال من
سود و ضرر در كار نيست
همه ثروت من زير پاي توچاه نفت ندارم كه به آن بنازم
معشوقه هايي كه رد آن شنا كنند
ثروت آغاخان
جزيره اناسيس به پهناي يك دريا ...
من شاعرم
و ثروتم
دفتر شعرم و چشمهاي قشنگ تو
شاعر عربی : نزار قبانی
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !